صدای شور مردم همه جا رو پر کرده بود . از همه جا می گفتند : آمد ، آمد ، رسول خدا ، فاطمه ی زهرا ، آمد ! زمانی که چشمان خدیجه (س) از اشک پر شده بود ، زمانی که پیامبر طعم داشتن فاطمه را کم کم داشت می چشید . هنگامی که به دنیا آمد ، فرشته ها در اتاق پرسه میزدند و شیرینی پخش میکردند ! صدای بال زدنشان به گوش می رسد ! دوست دارم من هم بگویم : تولدت مبارک نزدیک بهار است ... بهاری تازه ... یک سال دیگر هم گذشت و من همانطور مانده ام ! همانطور سرد ... همانطور بی حال... همانطور خسته... همانطور خاموش ... تنها راهی که برای من مانده امید به خدا و شروعی دوباره است ! آری ... من شروع میکنم ... از نو ... همه چیز را ... گره را از پشت سر محکم می کند گردی طبل را در آغوش می گیرد شانه هایش را می تکاند دستش را رو به آسمان پرواز می دهد و با شتابی بیشتر سقوط می دهد طبل فریاد می کشد قلب من می لرزد نامی را صدا می زنند ... حسین کیست ... ؟ قرن هاست به یادش می کوبند، می گریند ... پر رنگ ترین آزاده و شفاف ترین پاکها، اثبات اوج یک انسان ... باز صدای فریاد طبل، قلب مرا در آغوش می گیرد ... امروز ( تقریبا ١ ماه پیش ) تولد وبلاگمه ! به دلیل اینکه به اینترنت دسترسی نداشتم ، نتونستم بیام و تولد بگیرم ... شششرررررررررمنده ! 

| Design By : Night Skin |





